تبليغاتX
استادان موسیقی

استادان موسیقی

نوشته های چهار استاد موسیقی بهمراه آهنگ هایشان برای دانلود

ویزیتور های یک روزه
درد دارد . این یعنی تمام بازدیدکنندگان ما یکبار آمده اند و بعد رفته اند
آمار ما تازگی به روزی ۱ بازدید کاهش یافته
قلب ما رو شکاندید
خیلی بدید

استاد هابلی علیف
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:13  توسط   | 

سلامی خوش تقدیم به تو باد

از روز های چندی پیش در حال تایپ این مطلب بودم و به همین خاطر ادامه ی داستان ما به تاخیر فتاد و هادی میری گلاب هم در سفر دور و درازی به سر می برد و نتوانست این مطلب گران را بتایپد.

و اینک ادامه ی داستان:

که ناگهان صدای خوشی به گوشم خورد . در طلب منبع صدا شدم که صدا قطع شد هنوز اندر کف صدا بودم که دوباره پخش شد و بلند شدم تا منبع صدا را جویا شوم که دوباره قطع شد و اندر کف صدا مانده بودم که دوباره وصل شد ولی باز که جلو رفتم تا صدا را جویا شوم باز دگر قطع نشد و مش غلوم حسین لوله پور را در حالی دیدم که به روی چهار پایه استاده و که دست خود را سر پاره لوله ای می کوبد که در لوله ای دگر فرو رود و همین عمل بس صدایی خوش نواز تولید می کرد . صدایش را در نیاوردم . مش غلوم کارش خاتمه یافت و مزدش را دادم و پاره ای لوله هم از او خریدم که از این خرید در حیرت بود که پاره لوله به چه کار استاد می آید . او را روانه ی در کردم و بیرون رفت . بر روی چهار پایه ی چوبین کهنه ی چوب نما نشستم و کف دستم را بر ته لوله کوبانیدم در همان لحظه صدای دل نواز همانند صدایی که مش غلوم تولید کرده بود به گوشوانم خورد و اینجا بود که ساز لوله توسط بنده اختراع شد و روانه ی بازار شد و انواع کوک دار و خودکار و دگر آن هم تولید شد. حال در جست و جوی یاری برای نواختن این ساز گرانبها از برای گروهمان هستیم.

این لوله است که از آن صدا در شود      پس چه این هنر است که این گونه خلق شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:16  توسط   | 

روی چهار پایه ی قدیمی خود که پدرم در قدیم آن را ساخته بود و در حال اندکی لق میزد نشسته بودم و به موسیقی یکی از شگردانم : بنان گوش می دادم و اسپرسو می خوردم . زنگ درب را نمودند. درب را باز کردم مش غلوم حسین لوله پور با یک کپه سبیل و کلاهی سبز کهنه و چشمانی مشتاق با یک جعبه ی ابزار آبی رنگ زنگار گرفته و چند لوله جلوی درب استاده بود . تازه یادم آمد که چند دقیقه پیش به او زنگ زده ام و او را برای تعمیر لوله ی دیوار کاهگلی مطبخ که ترکیده بود خواستار شده ام . به او بفرما ای گفتم و به او گفتم کفشهای تابستانی اش را در نیاورد که به سبب تجربات قبلی روشن بودم که جوراب سبز رنگ او با وجود کفش های تابستانیش بس بوی تعفن می دهد که مرا به یاد مرتضی قلی فلان کس خدابیامرزم می انداخت . دخول شد و دیوار کاه گلین را به او نماییدم و مشغول شد سه پایه ای از دور میز گرد داخل آشپزخانه که در بستر مریض خانه ی زکریا از دوستدار به هدیه گرفته بودم گزید و بر روی آن رفت . من هم به روی چهار پایه ام نشستم و کتاب میز گرد بی صدا اثر آلبرتو میزی را مشغول خواندن شدم که از بیست و شش روز قبل مشغول بودم و هم اکنون در صفحه ی دو به سر می برم. که ناگهان ...
ادامه ی این داستان بسی خوش و پر هیجان در روز آینده...
همراه ما باشید
استاد هاف
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:36  توسط   | 

بامداد امروز یعنی شب دیشب یعنی ساعت 00.00 امروز یا هر کوفت دیگری در خانه روی میز خود شام میل می نمودم که ناگهان تلگرافی رسید . شماره ی عریف معروف افتاده بود . در متن تلگراف نوشته بود
: (امشب تولد میری حاضر دم در 15) که به معنی :(با سلام خدمت استاد هاف گرامی وعزیز نقطه امشب تولد هادی میری غزیز فرزند گلم است استاد هاف گرامی حاضر شوید که ما تا 15 دقیقه دیگر با ماشین استاد دیجیف میاییم و به دنبال استاد هابیل علی... می رویم (که خانه شان جنب خانه ی من است و دربی سرخ رنگ دارد) و پس از آن به خانه ی هادی میری عزیز فرزند گلم میرویم تا تولد او را جشن بگیریم نقطه )
آآآآه ه ه . این کهالت سن با من چه کردست . در خاطر نداشتم که امروز روز تولد هادی میری است . شگفتا افسوس. خب چه کردم؟ هیچ دگر عبا و قبا و ردا ی خود را به سختی بر تن کردم و از آن عِطر دل انگیز و بینی نوازی که استاد هابیل علیف در سفر قبلیشان حدود 68 سال پیش از قندهار برایم آورده بودند چکه ای زدم و بس خوشتیپ شدم . روبروی آینه بودم و به گیسوانم کتیرا میزدم که ناگهان صدای نکره ی بوق آن لگن قراضه ی استاد دیجیف گوشانم را آزرد . به دم درب رفتم و درب را باز نمودم و بیرون آمدم و درب را بستم و درب را قفل نُمودم بس از این اعمال خسته شده بودم . دو سه کودکی در کوچه مشغول بازی بودن که ناگهان بازیشان را متوقف کردند و به من خیره وار نگریستند . وانگهی یکی از پسر بچه ها درب گوش دیگری گفت : ((فسیل)) ناگهان بر افروخته شدم و تا آمدم گیوه های خود را در آورم و به سوی آن بچه های بی ادب بی همه چیزپرتاب کنم هر یک در خانه هایشان پنهان شده بودند . خلاصه استاد دیجیف و عریف معروف پیاده شدند و دو سه فحشی بر آن کودکان بی ادب فریاد زدند و مرا آرام نموده و داخل آن لگن قراضه ی بی مصرف نمودند. استاد دیجیف استارتی زد و همگی او را تشویق کرده و از رانندگی بسی جالب او به وجد آمدیم. سپس فشاری کوتاه بر روی پدال آن که شکسته بود و جای آن ملاقه ای نصب کرده بود داد و رسیدیم درب خانه ی استاد هابیل علی... . استاد بسی اند تیپ شده بودند و عبای ارغوانی رنگ با شالی فیروزه ای بر تن داشتند . دیجیف هم از این لباس های جدید که دگمه دارد و زیپ و این سسول بازی ها بر تن داشت . استاد هابیل علی... هم به زحمت فراوان و بسی سوار شدند و باز استاد دیجیف استارتی زدند و همگی از این حرفه ی دیجیف در رانندگی لذت بردیم به طوری که استاد هابیل علیف ماچی از او کردند . سپس نزدیک ساعت 3:00 بامداد بود که به خانه ی میری که 2 کوچه بالاتر بود رسیدیم . عریف معروف هم لطف کرده بودند و آذوقه ای برای طول راه آورده بودن که بسی لذت بردیم . زنگ را زدیم . زنگش هم از آنهایی که یک چشم داشت و آن چشم قیافه های ما را به خانه ی میری منتقل می کرد بود . درب را باز کردیم و درب را بستیم . دخول شدیم و خواستیم از پله های بسی بسیار برویم که دیجیف گرانبها ما را به جایی دگر راهنمایی کرد . اتاقکی کوچک و خالی بودکه در دیواره های آن چندین دگمه و یک آینه دیده میشد . ناگهان اتفاقی عجیبی افتاد . درب های آن از داخل دیوار برون آمدند و راه اتاقک را بستد همگی در شگرف بودیم که وانگهی درب ها دوباره به داخل شکاف دیوار رفتند . خروج شدیم و دیدیم در جایی دگر بودیم . انگار که اتاقک حرکت کرده بود . دیجیف گفت نام این اتاقک آسور سور است . بسی کیف نمودیم که از پله ها نیامدیم.
درب را زدیم و شخصی جوان و خوش تیپ میری نامی درب را باز کرد آنجا بود که اشک در چشمان استاد هابیل علی... حلقه کرد و او را در آغوش گرفت سپس اشک در چشمان من حلقه کرد و او را در آغوش گرفت پس از آن اشک از چشمان عریف معروف حلقه کرد و او را در آغوش گرفت و سپس اشک در چشمان استاد دجیف حلقه کرد و او را در آغوش گرفت چند میهمانی بعد از ما آمدند که به نوبت اشک در چشمان آنها حلقه کرد و او را در آغوش گرفتند. ما که بس شنگول بودیم دخول شدیم نشستیم . قرار بود بعد از شام دیجیف برامان دیجی کند ما ما هم آهنگ در دست ساخت خود یعنی : تنبوشه ی سرخ را اجرا نوماییم ولی فهمیدیم که شام را خورده اند چاره ای دگر نبود شام را که مقداری برامان کنار گذاشته بودند میل کردیم و بر روی سکو رفتیم . چراغ ها را خموش کرده بودند و شمعانی روشن کرده بودند که بس محیطی شاعرانه بود دیجیف دستگاه عجیب خود که بس شبیه به گرامافون است را کوک کرد و برای استاد هابیل علی... ستاری که یک تار آن کم بود وتازه شده بود سه تار را آوردن و گیتاری دسته طلایی از برای عریف معروف آوردند و جلو ی من هم میزی شیشه ای بود . گفتم مگر نمی دانید میز باید چوبین باشد مگر روی این میز میوه خوری می شود هنر تولید کرد . با عذر خواهی و شرمندگی فراوان میزی چوبین آوردند . موسیقی خود را اجرا کردیم و همه بسی کف نمودند و کف کردند و کف زدند . دیجیف هم با آن دستگاهش کاری می کرد که ناگهان جیر جیر میکرد ظاهرا دست خود را روی صفحه ی آن میکشید . موسیقی تولد را هم برای میری اجرا کردیم و بسی ذوق مرگ شد . نوبت به کیک تولد رسید . بر سر همه مان کلاهانی بوقی و مقوایی گذاشتند و بادکنک ترکاندند نمی دانم این چه رسمی بود . میری در طی هشت دقیقه تمام شمع های روی کیک که هفتاد و دو تن بودند را فوت نمود. برشی از آن کیک را به ما دادند که خامه های روی آن از حرارت شمعان سوخته بود . عکاسی آمد و عکسی به یادگار ازمان گرفت که قرار شد میری عکس ها را بچاپاند و درب خانمان بفرستد . ساعت حدود شش بامداد را نشان میداد و نشانگر اتمام پارتی بود برخیزیدیم و خداحافظی گرمی نمودیم و سوار قراضه ی دیجیف شدیم و برگشتیم .
استاد هاف
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:38  توسط   | 

سلام دوستان
۱۶ مرداد روز تولد هادی میری عزیزه
شما هم بیایید بهش تبریک بگید
هادی جان ، پسرم ، ۷۳ سالگیت مبارک . به خاطر همه ی زحماتی که می کشی متشکرم

از طرف استاد هابیل علیف و به نمایندگی از همه ی اعضای گروه باغیان دل
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:30  توسط   | 

با سلام دوستان
فرهنگ دوستان این مرز و بوم در اقدامی قابل ستایش قدم بزرگی در عرصه ی هنر و موسیقی نهادند و DVD ای راجع به گروه ما تهیه کردند
این دوستداران فرهنگ در توضیحات این DVD و محتویات داخل ان نوشته اند :

- معرفی تاریخچه ی گروه باغیان دل
- ویدیوی کامل سه کنسرت گروه باغیان دل ( معروف به کنسرت های شهریور ماه )
- مستندی از زندگی ( استاد ) هاف : تهیه شده در برنامه ی مهر نواز شبکه ی سوم سیما
- مستند سیم سه تار
- ویدیو کلیپ قطعه ی فراق اجرای ۲۰۰۷ ( که خیلی جدید است )
- آخرین اجرای شاهکار گروه ، اجرای گولنگزملر

از بعد فنی و غیره ( که بنده چیزی سر در نیاوردم ) نیز نوشته اند :
برای بخش در تلویزیون های ۴:۳ - رنگی - دارای قاب و لیبل - دارای منوی متحرک - صدای استریو

این دوست داران موسیقی نام DVD خویش را اف ( OF ) نامیده اند و از بخشی از آن عکسی برای ما ارسال نموده اند
قیمت این DVD نفیس ۹۵۰۰۰۰ ریال اعلام شده است ( در تعداد صفرها هم اشتباه نکردم )

of

خوش و خرم باشید

بقلم استاد هابیل علیف

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 2:15  توسط   | 

پنجشنبه یازدهم مرداد ماه بود . هوا عجیب گرم بود و برف می بارید .
شب قبلش شب خوبی نبود . با وبلاگی مشاجره کرده بودیم ( که البته بعدا حل شد )
ساعت ۳ صبح بود . استاد هاف که خونش از دیدن بی عدالتی ها و دشمنی های هم نوعان و هم پوستان خود به جوش آمده بود در مطلبی اعتراضی و بسیار زیبا نطقی را کرد که انسان به صدق و راستی آن هنوزه هنوزه هم حسرت می خورد .
این نطق زیبا و گوش نواز و دل ربا و عاشقانه و پر خلوص و دوست داشتنی و عارفانه در وبلاگ هم قرار گرفت . در آخر نطق متاسفانه قلب استاد هاف به درد آمد و آنچنان گرفت که ایشان هفتمین سکته ی قلبیشان را همان موقع کردند ( اگر درست شمرده باشم ) .
من و استاد عریف و استاد دیجیف با خواندن متن ترسیدیم . سریع با پیکان جوانان سبز رنگ استاد دیجیف ( که البته آینه بقل ندارد و رنگش رفته و اگزوزش زنگ زده و البته فنر صندلی هایش هم زده بیرون و موقع نشستن وارد آنجایتان می شود و می سوزاندتان ) خودمان را به منزل استاد هاف رساندیم .
کسی در خانه نبود اما یادداشتی در کنار فلوت استاد هاف قرار داشت که رویش نوشته بود «م.ق» . ما بیشتر ترسیدیم . ابتدا فکر کردیم استاد هاف را گروگان گرفته و منظور «مبلغ قرارداد» است . اما دیدیم آن وقت باید مبلغی را هم می نوشتند . پس این نظریه رد شد . سپس فکر کردیم استاد هاف با ماشین زمان به دوران گذشته رفته و درخواست کمک کرده و منظور «قبل از میلاد» است . اما دیدیم نه ، نوشته شده م.ق نه ق.م .
اینجا بود که استاد عریف از فرط ناراحتی دچار حال عصب شده و رعشه به ایشان دست داد و دوباره صرع به سراغشان آمد و غش و کف کردند که البته با کمک برادرشان حالشان خوب شد . و ما تازه یادمان افتاد استاد هاف قلبشان گرفته بود و اصلا دلیل آمدن ما به اینجا همین بوده . همین جا بود که من فهمیدم منظور «مرکز قلب» است .
دوباره سوار ماشین استاد دیجیف شدیم و سریعا به مرکز قلب رفتیم . سر راه گل و شیرینی و کمپوت سیب و کدو و کله پاچه و پتو خریدیم و برای استاد هاف بردیم . در مدتی که ما در خانه ی ایشان مشغول باز کردن رمز کاغذ بودیم ، اخبار خبر کسالت ایشان را اعلام کرده بود . به همین جهت بود که عده ای کثیر از طرفداران به مرکز قلب هجوم آورده بودند و همگی شمع در دست برای سلامتی استاد هاف دعا می کردند .
در انبوه جمعیت و خبرنگاران ما به سختی و پس از امضا دادن های فراوان و مصاحبات مختلف وارد شدیم . سپس وارد اتاق استاد هاف شدیم و استاد را در بستر بیماری دیدیم . همین شد که برای همدردی گفتیم سه تخت دیگر وارد اتاق کنند تا ما هم مریض شویم . ساعت حدود ۶ صبح بود که هواخاهان در بیمارستان را شکستند و وارد شدند . به دم اتاق که رسیدند ما چهار نفر را بر روی تخت دیدند و همگی شروع به گریه کردند . در اینجا استاد هاف گفت : م .... م.... م.... میز ... . بله راز سلامتی استاد هاف میز ایشان بود
سریعا یکی از هواداران میزی تهیه کرد ،‌ آن را کوک نمود و به دست استاد داد . استاد کمی میز نواختند و سپس همانند رستم از روی تخت بلند شدند و بزنم به تخته سالم و سلامت همگی با هم به منزل ایشان رفتیم و جشن سلامتیشان را گرفتیم .
اما هنوز آنجامان بر اثر فنر های ماشین استاد دیجیف درد می کند .

بقلم استاد هابیل علیف
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:5  توسط   | 

با سلامی گرم گین
دوستان نظرات نه چندان جالب شما را خواندیم و بسی لذت بردیم . درد قلبم دو روزی عود کرده بود و در مریض خانه ی زکریا بستری بودم . استاد هابیل علی... و استاد دی جی اُف و عریف معروف هم لطف کردند به دیدار من آمدند بر روی تخت های مجاور بنده در این دو روز بستری بودند چند کمپوت سیب و کدو برایم آوردن . برای همتان سپاس می گذارم. چندی از دوستداران موسیقی سنتی هم آمدند و یک میز (نوعی ساز است) گرد برایم آوردند.ای دوستدار دگر نگران من نباش که بس شاد و شنگولم حبه ی انگورم.
خواستم در جواب نظر هایتان مطالبی را روشن کنم. اولا اگر از اول همراه ما بوده باشید قصد ما را از بر پا کردن این منزل دریافته اید و فهمیده اید که ما همچین بحث تخصصی نداریم و این جور بحث هارو در جاهای دیگر خواهیم داشت . که فعلا ذکر نمی کنیم . بعد دگر دوستان کمی لطف کنید راجع به مطالب نظر دهید و فقط تبلیغ نکنید و پیشنهاد و انتقاد سازنده هم داشتید بگویید که بس خرامان می شویم . دگر هم اینکه کمی از بحث موسیقی خارج شدیم (شدم) و دگر به بعد بحثاتی را در مسیر موسیقی ادامه خواهیم داد.
دگر حرفی ندارم پس ننالم       که از این و از آن صحبت ندارم
استاد هاف

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:16  توسط   | 

این روز ها بسیاری انتقاد ناپذیر شده اند . خیلی ها از رویارویی با حقایق اجتناب کرده و حتی با انتقاد کنندگان به جنگ پا می خیزند که نمونه های بسیار را در جامعه می بینیم . نه تنها در جامه بلکه در اجتماعات صغیر تر مانند همین وبلاگ . وبلاگ تو . وبلاگ او و وبلاگ آن و در همه جا . چه می شد اگر تمامی افراد پذیرای انتقاد و نقد و ... بودند لحظه ای فکر نه لحظه ای فکر...............!!! دیدید؟ می بینید؟ دیگر بی نظمی و دشمنی و گله و شکایتی وجود نداشت دیگر توهینی نبود . دیگر واسه دیگری چوب علم نمی کرد دیگر هک (!) نبود. استاد هابیل علی...(با عرض پوزش از استاد هابیل علیف خودتان آگاهید دگر! ) راست می گویند این همه چت و وبلاگ و سایتو هر کوفت دیگری دنیای مجازی است! چه را در دنیای حقیقی با حقایق رو به رو نشویم؟ باید همیشه خود را در دنیایی واقعی فرض کنیم .
شما می توانید به نظرات پست قبلی و پست های دگر مراجعه کرده و نمونه های انتقاد ناپذیری و بحث و جدل برای پنهان کردن حقایق را ببینید ! آخر چرااااا؟! آخر چرااااااااا؟؟؟ آی قلبم! سرتان را درد نمی آورم. کمی فکر...
استاد هاف
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:0  توسط   | 

سلام دوستان خوبم
امروز در خدمت شما هستم . در ۱۳۰۵ با فلوت دوست بزرگم استاد هاف کمی آهنگ نواختم و یکی دیگر از دوستان به نام هادی میری عزیز آن را بر روی صفحه ی گرامافون ضبط نمود
هم اکنون بعد از گذشت ۸۱ سال از آن زمان ،‌ هادی عزیز آمد و این اثر تاریخی را وارد رایانه نمود و آنرا ام پی تیری کرد و آپ کرد تا شما دانلود نمایید و از موسیقی فاخر و دوست داشتنی من کمال لذت را ببرید
از این لینک دانلود کنید
http://www.4shared.com/file/21117414/c73c1194/Feloot.html

بقلم استاد هابیل علیف

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 17:2  توسط   |